![]() |
![]() |
|
| میخواهم عاشق نباشم اما نمیشه |
برای آنکه د وس ت ش دارم
ميزنند و مرا عاشق خودشان می كنند.
مهتاب با نور درخشانش مرا عاشق می كند
واين چنين احساس می كنم كه موجهای دريا دوست دارند در كنار من باشند ، و برای اينكه در كنار من باشند بی قراری می كنند و اينگونه می شود كه من عاشق
پروانه ها می آيند دور من جمع می شوند و بالای سرم پرواز می كنند و مرا عاشق خودشان می كنند، و از آن سو پرندگان می آيند و بالای
اين دنيا تا پايان دنيای عاشقی است ، دنيای است كه انسان را وادار به عاشقی می كند غوغای عشق دنيا را بهم ريخته…همه عاشق همند، در وجود ما انسان ها و موجودات عشق و عاشقی يك نوع وابستگی است و ای کاش تو هم عاشق می شدی ! U |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:54 توسط نیلوفر |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:49 توسط نیلوفر |
|
آغاز نه! هرچه غير پايان ممنوع! گل، هرگز! جز رويش سيمان ممنوع! اين کوچه تنگ تا ابد بن بست است انديشه راهی به خيابان ممنوع!
شب پابرجاست، فکر فردا ممنوع! هر واژه به جز سکوت اينجا ممنوع! تا مرداب آشفته نگردد خوابش حرفی از رود، موج، دريا، ممنوع!
ای باد! به خود مپيچ توفان ممنوع! ای ابر! مکوب طبل باران ممنوع! خورشيد برو برای اين سال کبود يک فصل بس است جز زمستان ممنوع!
تعطيلی ابرهاست، بارش ممنوع! زرديد به سبزها گرايش ممنوع!
از شبنم از برگ سرودن ممنوع! شعری غير از رويش آهن ممنوع! خاموشی سايه وار گريه تا هست بر لب ها يک خنده ی روشن ممنوع! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:59 توسط نیلوفر |
|
|
یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است این خبر در کوچه های شعر ما پیچیده است دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت گوییا او هم بساط خویش را برچیده است عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است عشقبازی در خیابان مطلقاً ممنوع شد عابری این تابلو را دور میدان دیده است یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است می روم از شهر این دلسنگهای کوردل یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:13 توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 |
|
RSS
|